تبليغاتX
خموشانه
 
   
     
 
 
 

گذشت زمان، تغییر ودیدن چهزه هایی که روزگاری در کنار هم در قالب فعالین دانشجویی به منظور تحقق اهدافی تلاش می کردند و نتایج حاصل از آن که نه تنها به امروز بلکه تا آینده ی دور نیز ادامه خواهد داشت، ضرورت پرداختن و بررسی مجدد آنچه فعالیت دانشجویی نام داشت را بیش از پیش ایجاب می کند.

درواقع سوال این است که فعالیت دانشجویی چیست و چه باید باشد؟ هنوز وارد حیطه های جزئی تر آن نشده ام، سوال کلیست. فعالیت دانشجویی تا کجا فعالیت دانشجویی باقی می ماند؟ آیا فعالیت ما دانشجویی بود؟ اگر بود آیا فعالیت دانشجویی ما تغییر ماهیت داد؟ اگر بله ما مقصر بودیم یا شرایط اینچنین ایجاب می کرد؟ مهم ترین عاملی که سکوی تغییر فضای فعالیت های دانشجویی در دوران دانشجویی ما بود، انتخابات 88 بود. بحث من ابدا استراتژی های مخالفان نتیجه انتخابات  نیست. بحث من دانشگاه است و دانشجویان در قالب هویت دانشجویی خود.

دانشجو در درجه اول دانشجوست نه فعال دانشجویی. بر این اصل اصرار ویژه دارم. نخستین بحث هویت دانشجو و فعالین دانشجوییست. مثلا ما در دانشگاه با فعالینی از همه طیف ها مواجه بودیم که سر کلاس درس هم می رفتند. این اولین و پیش پا افتاده ترین تضادی بود که در همه ی عرصه ها خودنمایی می کرد. بحث بعد ماهیت و چگونگی فعالیت هاست. من به این موضوع معتقد نیستم که از دل فعالیت های مثلا هنری دانشگاه باید هنرمند بیرون بیاید یا سیاستمدار از دل فعالیت های سیاسی اما حرف، نوشته یا عملی که انجام می شود باید آنقدر پخته و سنجیده باشد که به خودی خود تاثیرگذار باشد. این موضوع در مورد مسائل سیاسی اهمیتی دوچندان پیدا می کند. تنها بیان نارسایی ها با بیانی تند و گزنده برون داد شایسته ای برای جریان دانشجویی نیست. منکر زبان تند نقد نیستم ولی ماهیت نقد بررسی عمیق مشکلات است نه بیان سریالی آن ها. وگرنه که مردم کوچه و بازار هم زبان به انتقاد می گشایند. بحث من کلی نیست در مورد دانشگاه بوعلی سینا همدان صحبت می کنم.

سوال مهم این است که آیا مجموعه بحث ها و مطالب نوشته و گفه شده بر کیفیت زندگی مخاطبان هیچ تاثیری داشته یا نداشته است! حال فرض می کنیم که این سبک فعالیت را هم به دلیل آموزش ندیدن یا هر دلیل دیگر بپذیریم. سوال این است که این مدل تا کجا می تواند پیش برود؟ نکته ی مهم در این باب کوتاه بودن عمر فعالیت دانشجویان است. افراد 4 یا نهایتا 6سال دانشجو هستند و انگار دوست دارند در این فاصله معجزه ببینند. تغییری که دانشجویان(شاید به دلیل شرایط سنی) به دنبال آن می گردند امری بیرونیست در حالیکه مهمترین دستاوردی که فعالیت دانشجویی برای دانشجویان می تواند به همراه داشته باشد تغییر درونیست به همین دلیل هم هست که هدف اشتباه انتخاب می شود. مثلا در حالت جزئی می شود تغییر اوضاع آموزشی یا رفاهی دانشگاه. خب البته این بد نیست و می تواند مفید هم باشد ولی اگر هدف شد تغییر مدیریت کشور آیا اصلا همچین چیزی از یک جمع دانشجویی بر می آید؟ یا اصلا راه تحقق همچین خواسته ای چیست؟ چقدر زمان برایش لازم است؟ مگر غیر از این است که هر تغییر اصیلی نیاز به تولید یک فکر و اندیشه دارد و مگر غیر از این است که تولید فکر و اندیشه نیازمند مطالعه و تحقیق است؟ باید به یاد داشته باشیم که تغییر روبنایی و سطحی مفید فایده نخواهد بود و فقط منجر به بی نظمی می شود. حال آیا برای دستیابی به بهبود فعالیت هایی از این دست مثمرثمر خواهد بود؟!

 حال فرض را بر این می گذاریم که جریان دانشجویی برای دستیابی به همان تغییری که ذکر کردم روش حمایت از یک جریان سیاسی را انتخاب کند. آیا این امر پذیرفتنیست؟ این موضوع اتفاق تازه ای نیست. پیش از این هم در باب پرهیز از حضور جریان های دانشج.یی در عرصه هایی همچون انتخابات سخن گفته شده بود. طبیعیست که حضور جریان دانشجویی در این جایگاه اجازه نقد منصفانه را از این جریان ها می گیرد اما قضیه در همین جا خاتمه نمی یابد. در این وضعیت جریان های کوچک پیرو و نیز شریک بی اخلاقی ها، قانون شکنی های جریان های بزرگتر می شوند. تازه این ها در شرایطی است که همه ی انحرافاتی که از ابتدای مقاله برشمردم مثل انحراف از هویت دانشجویی، انحراف از شکل صحیح فعالیت و انحراف از هدف را پذیرفه باشیم.

در برهه ی کنونی جریان دانشجویی نیازمند باز گشت و بازتعریف خویش و انتخاب اهدافی است که هم به جایگاه آن مربوط باشد هم با هویت آن سازگار.

 
 
   |    نوشته شده توسط بابک
 
 
 

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز             که غوغا می​کند در سر خیال خواب دوشینم (حافظ)

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم         فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد         من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم (حافظ)

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا         فراغت از تو میسر نمی​شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش               بیان کند که چه بودست ناشکیبا را (سعدی)

چندان که گفتم غم با طبیبان             درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست بادیست                 گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا بازبیند                     چشم محبان روی حبیبان

درج محبت بر مهر خود نیست             یا رب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت              تا چند باشیم از بی نصیبان (حافظ)

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی        جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم          تو می​روی به سلامت سلام من برسانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت             ز پرده​ها به درافتاد رازهای نهانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد           اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی (سعدی)

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم               غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم (حافظ)


همه ی اشعار در ادامه ی مطلب .


 
 
   |    نوشته شده توسط حمید ادامه مطلب ... | 
 
 
 

سالِ بد
            سالِ باد
                        سالِ اشک
                                    سالِ شک
                                                سالِ روزهای دراز و استقامت های کم
                                                                        سالی که غرور گدایی کرد .

سالِ پست
            سالِ درد
                        سالِ عزا ...

من بد بودم اما بدی نبودم
                        از بدی گریختم
                                    و دنیا مرا نفرین کرد
                                                و سالِ بد دررسید ...

من راست گفته ام و گریسته ام
                        و این بار راست می گویم تا بخندم
                                    زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود ...

"شاملو"

 
 
   |    نوشته شده توسط امیر
 
 
  سه تا قل بودن ، یکی شون رفت یه جایی ، دیر اومد .
اون دوتا قل دیگه همه اش نگران بودن که چرا دیر کرده .

حالا که هنوز نیومده . ولی اگه اومد (که می یاد) اون دوتای دیگه رو از یه عالمه از نگرانی در می یاره .
قل اولی که از اول مرد بود . قل دومی ام مرد بود . قل سومی رو نمی دونم ...

 
 
   |    نوشته شده توسط حمید
 
 
  ...و پسرک آنقدر نوشید تا بالا آورد...و خجالت کشید...

 
 
   |    نوشته شده توسط حمید
 
 
 

تازگی ها یه چیزایی، یه جورای عجیبی شده! یعنی حداقل من اینطوری حس می کنم. حتی عجیب تر از بالاخره رفتن من! یا حتی عجیب تر از اینکه فنجون های همه ی کافی شاپ های همدان، درست شبیه به هم است! یا اینکه در هیچ نسلی از انجمنی ها خوش قول پیدا نمی شود و انگار این صفت میراثی است که باید به همه نسل ها منتقل بشود!

خوب قضیه تقریبا این شکلی است که، آدم هایی بودند که حضورشان ملموس بوده وبعد تو یک مرتبه متوجه می شوی که چقدر با این آدم ها غریبه شدی! درست به همین سادگی، مثل اینکه توی یه بعد از ظهر یه چرت بخوابی و بعد بیدار شوی و ببینی که همه جا از برف سفید شده! مسئله این است که درست معلوم نیست که اون خوابه بود که باعث این تعجبه شده یا ابره کار خودش را کرده است!

 
 
   |    نوشته شده توسط بابک
 
 
  باور كنيد اين سطور تقريبا هيچ مخاطب خاصي ندارد.

مسئله واقعا اين نيست كه اين كلاس هاي عمومي مزخرفن، حالا چه توش قسمتي از نامه 31 نهج البلاغه را بخوني يا در مورد اين حرف بزني كه شورش چه فرقي با انقلاب دارد، مسئله اين است كه اين لعنتي ، كلاسو ميگم، يه فرميه كه انگار همه اونايي كه واردش مي شن اين كاره اند. شلوارهاي پارچه اي و ريش هاي مسخره و بقيه چيزهايي كه لازم است يكي داشته باشد تا آن هم تو روزي كه خيلي سرحال نيستي و مي خواهي به يكي دري وري بگي راحت تر بتوني اين كار را بكني.

مثلا اون كلاس صبح! آخه كي مي تونست تصور كند كه اون دختره، همون كه يه روزي كلي از پسراي اين دانشكده كنجكاو بودن بدونن شماره تلفنش چنده، اين شكلي دو دستي چسبيده به كنكور آزمايشي و به پسري كه نمي شناسد پا مي دهد چون ظاهرا پسره ارشد مي خونه؛ كه خوب بعد گندش در مي آيد كه طرف خالي بسته. اما فكرش را بكن! يك سالش به اين گذشت كه با چند قبول شدي. يك سالش داره به اين مي گذره كه كنكور پارست را چيكار كردي.. اون دو تاي ديگش هم تو همين مايه ها. نه اينكه واقعا دست و پا زدن الكي باشه ها. نه. دست و پا زدني نبوده آخه.مثل اونكه چهار سال تلاش كرد كه نمود يه چيزايي كاملا بزرگ تر و گاهي متفاوت از چيزي كه هست باشه، يا اون يكي كه از اسم آرنوفسكي و... بالا مي رفت اما ته تهش كار كلوپ سر كوچمون را هم نمي كرد يا اون يكي كه چهار سال يه ساز و با خودش اين ور و اون ور برد و هميشه هم گفت دارم ياد مي گيرم، انگار همين اندازه راضيش ميكرد و شايدم مي كرد. ولي خوب آخه رضايتي هم نبوده. شب امتحان هاي نكبتي، نمره هاي ناپلئوني، حتي به عشق و حال و صفا و دختر بازي و اين چيزام نگذشت. همش هشتي بود و اون موقع هايي هم كه هشتي نبود باز هم هشتي بود.

مي شد وقتي مي خواهي يكم واسه يه جماعتي حرف بزني يا حتي داد بزني يا يكم سياست ورزي كني يا اداي اون هايي رو در بياري كه كار فرهنگي مي كنن، بري هشتي. اما مسئله اين است كه اون موقع هايي كه  به خودت مي گي خوب كلا چرا اين شكلي؟ ديگه نمي شه رفت اونجا!

و گمونم گير كار هم همينجا بود تقريبا. اون هم از اون گيرهايي كه مخصوص آدم هاييه كه سخت مي گيرند. اون هم نه از اون گيرهايي كه تو مي دي، كه از اون گيرايي كه مي كني! و خوب بعد اين ميشه كه چشم مي دوزي به تقويم. اون هم اون جاهاييش كه با رنگ قرمز نوشته شده و دقيقا هم از همون قرمزهايي كه آدم خوشش مياد و تازه اگر قرمزي هم نبود كه ازش خوشت بياد، مجبوري با سياهاش كنار بياي. اين طوري ميشه كه مي زني به راه.

 
 
   |    نوشته شده توسط بابک
 
 
 

نور که نه، فقط آنقدری بود که بتوانی سایه های در هم و بر هم را از داخل گل های چادر مشکی گلدار مامان ببینی که خیلی هم جابجا نمی شدند. انگار فقط سر جایشان تکان تکان بخورند. و صدا، انبوه صدا بود که از هر طرف هجوم می آورد، یه جوری که نمی شد درست بفهمی چی دارند می گویند. فقط می تونستی تند تند فکر کنی که این صدا مال کی است که الان دارد بلندتر از بقیه شنیده می شود و تازه زیاد هم وقت نداری چون انگار صدای بلند این یکی صدای بقیه را هم بلند می کند. انگار که داغشان تازه بشود و یکم بعدتر همه این هیاهو جایش را به صداهای خفیفی می دهد، انگار که یکی دارد با خودش ناله می کند. مثل دیشب که همش گوش هایم تیز بود که بفهم اونور، اون یکی اتاق چه خبر است و فقط گاهی صدای هق هق می آمد درست مثل همین صدای هق هق مامان که حتی توی شلوغی صدای بقیه هم از زیر چادرش شنیده می شود، با تکان بدنش که هیچ طوری نمی تواند از منی که زیر چادرش مخفی کرده مخفیش کند.

همین دیشب بود که عمو داشت به بابا می گفت کار دیگر تمام است و من که همش با خودم می گفتم :"کار قرار است تمام بشود؟" تا اینکه بابا پتو را که تا روی سرم بالا کشیده بودم را کنار زد و آروم گفت:"پا شو پسرم، تمام شد. باید شب را بروی خانه جلال آقا". بیچاره بابا حتمآ اینقدر مشغول کارهاست که حتی نمی تواند بنشیند و یکم واسه خودش هق هق کند و باباجون که شاید همین الان هم دلش واسه من تنگ شده باشد و من که فکر نمی کردم کار قرار است تمام بشود.

 
 
   |    نوشته شده توسط بابک
 
 
  مگر نمی دانی؟! اینجا باید کلی فرش بود با یک لبخند مسخره روی لب!

آفرین حالا بخند. مسخره تر، یه خورده مسخره تر، اوهوم. حالا بهتر شد.

خوب اگر این روی لبت موند، در اولین فرصت به کافی شاپ دعوتت می کنم. اگر نموند می رویم کافه!

 
 
   |    نوشته شده توسط بابک
 
 
  و آدم هایی که دبه به دست از روی سنگ قبرها می گذرند، یک جوری که انگار واقعا مم نیست؛ در حالیکه برای شستن سنگ قبر خودشان یک دبه آب مصرف می کنند.  
 
   |    نوشته شده توسط بابک
 
 
     
 

pctfx3.3

مجله اینترنتی رسانه

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور